شیعریک له ماموستا جه لال مه له کشا

شه هید
کاتی زانیان
دلت پاپوری ئه وینه وبو گه یشتن
به به نده ری خوشه ویستی
ده ریای شه خته و سه هول ئه بری
کاتی زانیان هاتن سینگتیان هه لدری !
دلت پردیکه پان و پور
به ره و ناخی میژووی جیهان
ده ستی کویستانت گرتووه و
له قولایی مه رگ و خوینا
ئه یبه ی به ره و کوشی ژیان
په رده ی وه رزی زریان ئه دری
هاتن سینگتیان هه لدری !

کاتی زانیان
بورکانه دامراوه کان ئه خروشینی
بوومه له رزه خنکاوه کان
له ناو خوینتا ئه جوینه وه
نه خشه ی جیهان ئه شیوینی
سنووره کان له ژیر پیتا ئه تویته وه
وه ک بلیسه ی کلپه ی ئاگر
له ناو شه وه زه نگا ئه گری
هاتن سینگتیان هه لدری !


کاتی زانیان

ناوت بوه به جوانترین وشه ی ئه وین
دلداره کان ئه بزوینی
ده نگت بووه به چه پکه تیشک
شه وی چلکن ئه شله قینی
شانت داوه به ژیر خه می نیشتماناو
فرمیسک له چاو هه ژار ئه سری
هاتن سینگتیان هه لدری !

کاتی زانیان
کویستانت کردووه هیلانه
به شمشالی لووله ی تفه نگ
دلداره کان بو جیژوانی چیا ئه چری
هاتن سینگتیان هه لدری !
هاتن سینگتیان هه لدری !

جه لال مه له کشا

سالی 1368 سنه
 

شیعریک له هه ستیار

بڕیارم دابوو تا دوایین هه ناسه م

له ناو کۆڵانی هیچ عه شقێکا

پیاسه ی دڵداری نه که م

به ڵام که چاوه کانتم دی

دڵم

خۆی بوو به کۆڵانێک

بۆ پیاسه ی هه ناسه ی تۆ

اگر تنها سیبی بود (عبدالله په شیو )

گه ر سیویک بوو....                                           

  اگر تنها سیبی بود....

گه ر سیویک بوو، له تی ده که م                          

  اگر تنهاسیبی بود،نصفش می کنم

  
له تیک بو خوم، له تیک بو تو،                           

 نصفی مال من،نصف دیگرش برایت


بزه یه ک بوو، له تی ده که م                               

اگرتنها لبخندی بود،نصفش می کنم


له تیک بو خوم، له تیک بو تو                              

 نصفی مال من،نصف دیگرش برایت


خه فه تیک بوو،به شت ناده م،                            

 اندوهی اگرباشد!نیست تو را قسمتی   


هه لیده مژم وه ک دوا په تو!                              

  عمیقا همچون آخرین نفس،خواهم مکیدش

باران (شیما)

باران
باران بونی توم بو دینی
بونی هه ناسه ت
بونی خوشه ویستی
به بوی باران،ئارام ئارام
گلاره ی چاوم قوورس ئه بی،
به گورانی بارانه که ی ماموستا ناسر مه ستی خیالت ئه بم
دل ته نگم ،دل ته نگی ئه و کاتانه ی له ژیر باران پیاسه مان ئه کرد ،
ئه و ساتانه ی له لام بووی و من پیم نه زانی
نمی باران گونام ماچ ئه کا و له گه ل فرمیسکه کانما تیکه ل ده بی و ئا بیته ساریژی خه مه کانم
ئازیزم ته نیا نیم باران بونی توم بو دینی.

زندگبنامه فرهاد پیربال





فرهاد پیربال: شاعر، نویسنده و پژوهشگر کرد، در سال 1961 در شهر "هولیر" (اربیل) کردستان عراق متولد شد. کودکی و نوجوانی‌اش را درهمان شهر گذراند و بعدها به سلیمانیه رفت تا در دانشگاه آنجا زبان و ادبیات کردی تحصیل کند. پیربال به خاطر مبارزاتش با حکومت صدام ابتدا به ایران پناهنده شد و سپس زندگی در تبعید را در کشورهای سوریه، دانمارک، ایتالیا، آلمان و فرانسه سپری کرد. در دانشگاه سوربن فرانسه دکتری تاریخ و ادبیات معاصر کردی را گرفت.
او آثار بسیار ارزنده‌ای در شعر، داستان، رمان، نمایشنامه و پژوهش‌های ادبی و تاریخی مربوط به کردها خلق کرده است. مجموعه شعرهای exile (تبعید)، "سیاهی‌های درون سپید و سپیدی‌های درون سیاه" و "برای رودان پسرم" از جمله آثار شعری او هستند.
رمان‌های "سروان تحسین و چیزهای دیگر"، "سانتیا کودی کومپوستلا" و "یک مرد کلاه سیاه پالتو آبی"، و مجموعه‌ داستان‌هایی چون "سیب‌زمینی خورها" و نیز نمایشنامه‌های متعدد و بیست کتاب پژوهشی،‌ از جمله آثار قلمی وی‌ هستند.
پیربال به کار روزنامه‌نگاری و ترجمه نیز اشتغال داشته و گزیده‌ای از اشعار "رمبو"،‌ "بودلر" و شاعران معاصر فرانسوی را همراه با نمایشنامه‌هایی از "استریندبرگ" و "آرتور.ی. آداموف" و همچنین آثار نویسندگان سوررئالیست فرانسوی، به کردی ترجمه کرده است. او هم اکنون در هولیر زندگی می‌کند و در دانشگاه‌های سلیمانیه و زادگاهش سمت استادی دارد. سردبیری مجله "ویران" و مدیریت یک مرکز فرهنگی مستقل به نام "خانه شرف‌خان بطلیسی" نیز از مشاغل دیگر او برای بازسازی فرهنگ مردمان کرد است.
فرهاد پیربال در شعرش به روایتی نوستالژیک از معشوقی از دست رفته پرداخته و آن طور که در شعرهایش نمایان است، این معشوق نامزدش بوده که گویا بعد از مهاجرت پیربال دست به خودکشی به شیوه تلخ خودسوزی زده است.
زندگی وی در تبعید منجر به تالیف و خلق آثاری شده است که مشکلات و معضلات کردها و ستم‌هایی را که بر این قوم رفته، باز می‌تابانند. پیربال در آثارش دست به ابتکارات فرمی و زبانی خاص و غیرمتعارفی نیز زده و به امضای خاصی رسیده است که آثار او را منحصر به فرد جلوه می‌دهد.
پیربال در شاعری از شاعران معاصر ایرانی مانند فروغ فرخزاد و نیما یوشیج متاثر بوده و این مولفه در بعضی از آثار او به وضوح نمایان است.

ترجمه شعری از فرهاد پیربال

مادام که پول یک جفت کفش در پاریس

شکم سی گرسنه را در سیبری سیر می‏کند
مادام که سه کرون سرد سوئدی
برابر است با معاش سی و سه روز سی و سه انسان بینوا در سومالی

مادام که ارزش یک پيپسی کولا در شیکاگو
یک ماه کل خوراک آدمی در هولیر است
مادام که یک پوند، قیمت دو پیت بنزین در سارایوو است

مادام که نرخ یک عمامه در عربستان
معادل نرخ دو خانه است برای یک بی خانمان در ارمنستان
مادام که یک مارک آلمانی
یک قوطی پنیر و یک گونی سیب‏زمینی در پترزبورگ است

مادام که قیمت یک شلوارک در ژنو
بهاي پانزده دست کت و شلوار در بمبئی است

مادام که یک دلار نامرد، پانصد دینار در سلیمانیه است
مادام که سی تا پانصد دینار حتا لیوانی فالوده در ونیز نمی شود
باید این جهان سرتاسرش ویران شود

بخشایش (شیرکو بیکس)



نسیم از گل

طلب بخشش کرد

چون

می شد آرامتر بر او بوزد!

گل از زنبور

طلب بخشش کرد

که می شد

بیشتر لپ هایش را بمکد

اما اجازه نداد!

زنبور هم از زن زنبوردار

طلب بخشایش کرد

چون از عمد نیشش نزده بود

و اشتباهی بود!

اما زن زنبوردار

رو به مردش گفت:

باید تو هم ده ها بار از من

طلب حلالیت کنی

چون امروز

مثل زنبور نر

دراز کشیده و استراحت کردی

و یک کمک کوچک هم به من نکردی!

ترجمه: نسیم مروت جو

سیب شعر (شیرکو بیکس)


تو باید بدانی

من شاعر که چونان درخت سیب

این همه سیب شعر

برایت به بار می آورم

آنچه مرا آبیاری می کند

عشق زن است

آفتاب چشمان او و

باد حزن و شور اوست

که مرا

زنده می دارد.

ترجمه: نسیم مروت جو

درون (شیرکو بیکس)


در ژرفنای درونم

نی لبکی محزون هست

هر سال

پاییز که می آید

آنرا بر لبش می نهد

باد در هم می پیچد و

چشم تنهایی خیس می شود و

انتظارم فرو می ریزد و

حیاط شعرم آکنده می شود

از برگ درخت!

ترجمه: نسیم مروت جو

شیرکو بیکه س

هه‌ر خۆشییه‌ک


له‌به‌ر ئه‌که‌م ..،


یان قۆڵه‌کانی درێژه ‌..


یاخود کورته‌ ..


یاخود فشه ‌..


یاخود ته‌نگه‌ ..،


به‌ به‌ری من ..!


هه‌ر خه‌مێکیش


له‌به‌ر ئه‌که‌م ..،


ڕێک ئه‌ڵێی بۆ من کراوه‌


له‌ هه‌ر کوێ بم ..!

مهمانی (شيركو بيكه س)

باران را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند،‌ و رفت،
شاخه گلی برایم جا گذاشته بود.

آفتاب را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند، و رفت،
آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود.

درخت را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند، و رفت
شانه سبزی برایم جا گذاشته بود.

تو را به خانه دعوت کردم
تو، زیباترین دختر جهان!
و آمدی
و با من بودی
و وقت بازگشت
گل و آینه و شانه را با خود بردی،
و برای من شعری زیبا
زیبا جا گذاشتی و من کامل شدم.

به یاد آر (شیرکو بیکه س)


به یاد آر
پرنده اگر پرواز می‌کند
فقط به خاطر آسمان آبی نیست

چشمه اگر می‌جوشد
فقط برای رسیدن به رودخانه نیست

درخت اگر سایه دارد
فقط به دلیل شاخ و برگ‌اش نیست

اسب اگر می‌تازد
فقط از ترس تازیانه راکب نیست

باد اگر می‌وزد
فقط برای رقص جنگل نیست
و تو اگر شعرهای مرا می‌خوانی
فقط به بهانه نام شیرکو بی‌کس نیست.

نقاشی (شیرکو بیکه س)


چهار کودک:
ترک، فارس، عرب
و کرد
تصویر مردی را کشیدند.

اولی دست‌هایش را
دومی سرش را
سومی میانه و پاهایش را
و چهارمی
تفنگی بر دوش اش.

پیانو (شیرکو بیکه س)


ناگهنان
پر
ستوهای جان شاعران جهان
پرواز کردند،
چرخی زدند
و بعد به آرامی
فرود آمدند
و در صندوقی نظر کرده آرام گرفتند.
امروز به آن صندوق
پیانو می‌گوییم.

شعر (شیرکو بیکه س)


شعر
آوای کبوتر است به وقت عشق
شعر
بال پروانه است به وقت باران
شعر
غبار ستاره‌ایست
که بر دشت‌ها و دامنه‌ها می‌بارد
و شعر
سرانگشتان کودکان است
در دوزخ کردستان
و در گورهای بی نشان رواندا.

در اینجا (شیرکو بیکه س)


کوه شاعر است
درخت، قلم
دشت، کاغذ
رود، سطر
سنگ، نقطه
و من
که علامت تعجب‌ام!

پایان رنج‌ها (شیرکو بیکه س)


بافنده‌ای
تمام عمر
ترنج و ابریشم می‌بافت
گل می‌بافت
اما وقتی مرد
نه فرشی داشت
و نه کسی
که گلی بر گورش بگذارد

اگر (شیرکو بیکه س)

از ترانه‌های من اگر
گل را بگیرند
یک فصل خواهد مرد
اگر عشق را بگیرند
دو فصل خواهد مرد
و اگر نان را
سه فصل خواهد مرد
اما آزادی را
اگر از ترانه‌های من،
آزادی را بگیرند
سال، تمام سال خواهد مرد.

تناسخ (شیرکو بیکه س)

از میان همه روزها اگر
روزی طوفانی بمیری
بسا باز به گونه ببری زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی بارانی بمیری
بسا باز به گونه برکه‌ای زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی آفتابی بمیری
بسا باز به گونه انعکاس یکی پرتو زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی برفی بمیری
بسا باز به گونه کبکی زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی مه‌آلود بمیری
بسا باز به گونه دره‌ای روشن زاده شوی.

اما من چه؟
من که این گونه زنده‌ام
من که این‌گونه زیسته‌ام
و برای شما
شعرهای بسیاری سرودها م
بسیار بازآمده، دوباره همچون کردستان زاده شوم.

ای بی‌نشان (شیرکو بیکه س)

در برابر چشم‌های آسمان
ابر را
در برابر چشم‌های ابر
باد را
در برابر چشم‌های باد
باران را
در برابر چشم‌های باران
خاک را
دزدیدند،
و سرانجام در برابر همه چشم‌ها
دو چشم زنده را زنده به گور کردند
چشم‌هایی که دزدها را دیده بود.

شیركو بی‌كس امپراتور شعر دنیا!

شیرکو بیکه س از شاعران برجسته ی کردستان عراق که در سال ۱۹۴۰ میلادی در شهر سلیمانیه به دنیا آمد . در سال ۱۹۶۸ اولین مجموعه شعر خود را به نام ) مهتاب شعر ( به چاپ رسانید .او جزو شاعران نسل دوم کردستان عراق و از هم نسلان عبدالله په شیو ،لطیف هلمت و رفیق صابر است. شیركو بی‌كس فرزند «فایق بی‌كس» كه پدرش یكی از شاعران بزرگ و ملی كرد می باشد. شیركو بیكس‌ در سال 1940 میلادی (1319) شمسی در شهر سلیمانیه به دنیا آمد و در دامن مادری فرهنگ دوست و پدری دانا بزرگ شد.

ادامه نوشته

کردستان مهد تمدن موسیقی جهان

سنندج  خبرنگار آفرینش

تاریخ نویسان و موسیقی دانان معروف جهان معتقدند که ; کردستان مهد تمدن موسیقی جهان به حساب می آید.
گزنفون تاریخ نویس یونانی در این باره نوشته : بعد از حمله یونان به ایران و شکست کوروش هخامنشی از یونانی ها ، هنگامی که لشگر یونان قصد بازگشت از کردستان را داشت ، کردها با خواندن نغمه ها و سرودهای دسته جمعی ، یونانی ها را مورد حمله قرار دادند.
گزنفون افزوده که : چگونه کردها در آن زمان با هنر موسیقی آشنایی داشتند و حتی از آن در جنگ ها هم استفاده می کردند.
در ویژه نامه موسیقیایی " فاسکه که " که در فرانسه منتشر می شود ، آمده که ایران قدیم و سرزمین "میسوپوتامیا" یعنی جایگاهی که کردها اکنون در آن سکونت دارند ، قدیمی ترین مهد موسیقی جهان بوده است.
به نوشته این نشریه ، تمام ملودی های ایرانی در اینجا  منظور ایرانی بودن ملودی ها  یعنی جایی که فرهنگ آریایی در آنجا حضور داشته ، نه مرز جعرافیایی و سیاسی ایران کنونی در جهان بی همتا و بی نظیر است.
قوم کرد به عنوان یکی از قدیمی ترین اقوام آریایی به علت بهره بردن از فرهنگ غنی ایرانی دارای اصیل ترین موسیقی و ملودی های جاودان و بزرگ است.
ادامه نوشته

دار چناره کانی ئه م وولاته
ئه مرو له فرمیسکی باران
قومیکیشیان نه خوارده وه
له به ر ئه وه ی
له دووا روژدا
نه یان تاشن بو سی داره
بو روله کانی ئه م شاره

ترجمه فارسی (ژنێ تفی له‌ نه‌ریت کردوه‌ و ...) از سیمیمن چایچی

زني كه به سنت‌ها تف كرد ...

درها را ببنديد و

دامن آنهايي را كه هنوز باكره‌اند

با هفت آب بشوئيد

مگر نمي‌دانيد

زني كه به سنت‌ها تف كرد و

بي شرمانه از عشق گفت

ادامه نوشته

ژنێ تفی له‌ نه‌ریت کردوه‌ و ...



زه‌حمه‌ت نه‌بێ

ده‌رکه‌کان داخه‌ن و...

داوێنی ئه‌وانه‌ی که‌ هێشتا پاکن

به‌ حه‌فت ئاو بشۆره‌نه‌وه‌

مه‌گه‌ر نازانن

ژنێ تفی له‌ یاسا کردووه‌ و

ادامه نوشته

مناله کان (عه بدوللا په شیو)

ئه‌ی برسییه ژین تاڵه‌كان
سبه‌ی ئێوه كه گه‌وره بوون
له لاوكا
له حه‌یرانا
له مزگه‌وت‌و دیوه‌خانا
له چیرۆكا
له هۆنراوه‌ی
شاعیرێكی ترسه‌نۆكا
ڕه‌نگه زۆرتان به‌ر گوێ كه‌وێ
باسی ئێمه‌و ئازایه‌تی
باسی ئێمه‌و كوردایه‌تی
به‌ڵام نه‌كه‌ن بڕوا بكه‌ن
هه‌مووی درۆن، درۆی په‌تی.

ترجمه‌ فارسی «هه‌تا لووتکه چه‌ند‌ي ماوه؟» (جلال ملکشاه)


چقدر مانده رسم تا سر کوه ؟
نمي‌ميرد
لهيب و شعله روح سرکشم
و مدام سر سرکشي دارد
مرا بگذار و برو
نگذار زبانه‌ي آتش گناهم در تو گيرد
فتاده‌ام زير تيپاي سرنوشت
گوي آسا در دشت نفرت خدا ويلانم
بيزار گشته زمن زندگي
ناله سرداده زمين، زير سنگيني من
چشم خورشيد ندارد تاب ديدار مرا
من گنجشک شکسته بال فصل سياه گرد بادم
روح من و آرامش
ز آسمان تا به زمين دور
دلم پر فرياد و گوش فلک
...........

ادامه نوشته

سەفەرێكی نەهات (جه لال مه کشا)


بەرەو كوێستان ئەهاتمەوه
جانتام پڕ بوو له ئاوات و حەز و تاسه
هێنده تینوو، هێنده تامەزرۆی دیدار بووم
دەمویست بەفری ساڵی نەهات
بتوێنمەوه به هەناسه
بۆ لای كاڵێ ئەهاتمەوه
عەشقی قەڵای بەرزی هەست و
دڵی منیش
كۆتره برژیلەی ماڵی بوو
كاڵێ، ڕۆحی سەوزی دەشت و
چاوی گوند و
هێزی عەشق و
گەورەتر له عەمبەر خاتوونی مەولانا و
جوانتر له خاتوو حەبیبەی دیوانی شێعری نالی بوو
دێر هاتمەوه، دێر هاتمەوه
كوێستان چۆڵ بوو
چاوی ئاسمان لێڵ ئەیڕوانی
جێ‌ژوانەكەی جاران بۆنی خەمێكی زەردی لێ ئەهات
پڕ له چقڵ و خاك و خۆڵ بووم
ئیتر دنیا ڕەش ئەنوێنێ
له ناو شێعرما
كەوی تەنیای شێعر،
دڵتەنگ، دڵتەنگ
دڵتەنگتر له كوێستان
سیاوچەمانەی فرمێسك و خوێن ئەزریكێنێ 

کاروان (جه لال مه له کشا)

كاروان! كاروان!
كێ نوستووه؟ كێ بێداره؟
ئەم ڕێگایەی پێدا دەچن،
هەر ڕێگا كۆنەكەی پاره
دەور و بەرتان گورگه لووره
چەقەڵ كاسەی سەر و گۆشتی دڵتان ئەخوا
ئەوەنده تاریكی چڕه،
جندۆكه كۆرپەتان دەدزێ،
پێ نازانن
چاوتان له ناو تاریكیدا،
تا ئەم خواره هەتەر ناكات
بیرتان ئاسمانێكی تەسكه
هێنده بەرچاوتان تاریكه،
نازانن ڕۆژ له ئاسۆی كام پێدەشتەوه سەر هەڵدێنێ
هەر به تەشیه كۆنەكەتان دەیڕێسن و
له بیری نوێ،
سڵ و سرك،
هەر ئەڕۆن و هەر به ناقی قووڵی زوڵمەتا ڕۆ دەچن
چراكانیش كز ئەسووتێن
هێندێ چرایش چاوی گورگن
كاروان! كاروان!
هۆ كاروانی سەر لێ شێواو!
له شەوگاری ئەنگوسته چاو
گۆچانی شك دەلاقەیەك ناكاتەوه
مەشغەڵ مەشغەڵ،
مەشغەڵی بیر، چرای ئەندێشەتان هەڵ‌كەن
ڕێگا و ڕەوتێ هەنگاوەكانتان بگۆڕن
ئەم ڕێگایەی پێدا دەڕۆن،
زۆر كاروانی پێدا ڕۆی و نەهاتەوه
كاروان! كاروان!
بۆ كوێ دەڕۆن!؟
ئەم هەورازەی وەك مێرووله
پێدا ڕێكچەتان بەستووه،
دەتانباته هەڵدێرەكەی ساڵی پێشوو
ئەو بنارەش
وا به ئێسك و كاسەی سەرتان داپۆشراوه،
دەگاتەوه بەفرەچاڵی كلیلەی ڕندوو
كاروان! كاروان!
ڕێگای تازه بدۆزنەوه!
كاروان! كاروان!
ڕێگای تازه بدۆزنەوه!

چاوی گورگ  (جه‌لال مه‌له‌کشا)

که‌خۆم ناسی دنیا شه‌و بوو شه‌ویَکی چڕ، تاریک... تاریک! تیشکیَکی دوور له‌ئه‌و په‌رِی ئاسۆی دووری ژیانمه‌وه‌ وه‌کو مه‌شخه‌ڵ داگیرسابوو به‌ڵام ریَگا پرِ له‌کۆسپ و که‌نده‌ڵان بوو ئاسته‌نگیَکی دوورو باریک! تیشکی هیوا گرشه‌ی ئه‌هات بۆ لای خۆی بانگی ئه‌کردم رایده‌کیَشام هیَزی ئه‌دا به‌هه‌نگاوم بیرو ئه‌ندیَشه‌ی ئه‌بردم! ساڵه‌های ساڵ به‌قه‌د ساڵه‌کانی عومرم ریَگام برِی گۆچانی ئاسنم شکاند سه‌د پیَلاوی پۆڵام درِی هه‌ر هه‌نگاویَ زامیَکی قووڵ ریَگا هه‌موو ژان و برِک بوو هیَزی هیوا به‌ره‌و ئامانجی ئه‌بردم گه‌یشتم و دڵ پرِ له‌حه‌ز، ئاوات، تاسه‌ له‌خویَ، گه‌وزاو ماندوو، بیَ هیَز ئه‌ژنۆ شکاو ئامیَزم بۆ تیشک کرده‌وه‌، به‌ڵام ئه‌فسووس ئه‌فسووس، ئه‌فسووس، ئه‌و مه‌شخه‌ڵه‌چاوی گورگ بوو!

-----------------------------------------------------------

به‌هنگامیکه‌خود را بازیافتم جهان شب بود شبی تنیده‌در خود،تاریک...تاریک! پرتوی از دور از نهایت افق دوردست زندگیم چونان مشعلی فروزان بود راه‌،اما ‌از سنگلاخ و تالاب گسترده‌بود گشوده‌در تنگنایی دور و باریک! پرتو امید می درخشید سوی خود مرا آواز می داد می کشاند مرا گامهایم را توان می بخشید خاطره‌و اندیشه‌ام را می ربود! روزگارانی بسیار به‌درازی سالهای عمرم راه‌پیموده‌ام دستواره‌ی آهنین شکسته‌ام صد پاپوش پولادین ریش ریش‌کرده‌ام هر گامی ژرفای زخمی راه‌سرشار از دردو اندوه‌بود توان امید سوی نشانه‌می برُد مرا رسیدم و دل از عشق،آرزو و اشتیاق در سینه‌می گداخت خسته‌و ناتوان زانو شکسته‌ آغوش بروی جرقه‌ی امید گشودم اما،دریغا،دریغا مشعلی که‌می سوخت ،چشم گرگی بیش نبود!

چشم گرگ جلال ملکشاه شاعر کرد مترجم دکتر اسعد رشیدی