كمین  (شیرکو بیکه س)


(توفان هماره در كمین بود)
برگی تمامی اسرار درختش را می‌دانست
پیوند میان او و تالاب و نجواهای شبانه
پیوند میان او و پرنده و نامة مزرعه و 
آمد و شد شعاع و حركت میان واژه و 
غروب در جنگل.
پیوند میان او و مهتاب 
پیوند سایه او و پسرك چوپان و 
نی‌لبك‌اش
(زمستان هماره در كمین بود)
دانه‌ای شن هم 
راز جویبار در سینه‌اش بود
رازو ریشه‌ها 
راز او و زلف گیاه و
راز او و رخسار دخترك چوپان و
راز او و سر‌چشمه
(سیلاب هماره در كمین بود)
توفان هجوم آورد
سیل هجوم آورد
برگ بر تخت شاخه و
شن بر بستر آب
هردو كشته شدند
اما هیچ‌كدام
راز عشق را نگشودند!

نوشتن  (شیرکو بیکه س)


آن‌گاه كه با ساقة تاكی بنویسم
تا كه برخیزم
سبد كاغذم از خوشة انگور پر شده است!
یك‌بار با سر بلبلی نوشتم
برخاستم... لیوان دم دستم لبریز از نغمه بود
روزی با بال پروانه‌ای نوشتم
برخاستم... سر میز و تاقچة پنجره‌ام
لبریز از گل بنفشه بود
زمانی هم
 كه با شاخه گیاه دشت انفال و حلبچه بنویسم
همین كه برخیزم...می‌بینم:
اتاقم، خانه‌ام، شهرم، سرزمینم
همه آكنده از جیغ و داد و
از چشم كودكان و
از پستان زنان!

اجتماع (شیرکو بیکه س)



غروب 
در اجتماع درختان
هنگامی كه درختی سخن می‌گفت
بسیار به آن می‌بالید
كه كمانچه فرزند اوست!
در اجتماع بامدادی چند تالاب
آن‌گاه كه تالابی به سخن در‌آمد
بسیار به آن می‌بالید
كه بلندترین آبشار دختر اوست!
در اجتماع بیشه‌زار در‌ّه‌‌ای هم 
هنگام ظهر
وقتی كه نی لب به سخن گشود
بسیار به آن می‌بالید
كه نی‌لبك نوة اوست!
در اجتماع نهانی چند تپه‌ای
وقتی كه خاك به سخن درآمد
 بسیار به آن می‌بالید
كه زیباترین كوزه هم دختر اوست!
در اجتماع پرشتاب كوهستان
هنگامی كه كوهی نوبت سخنش در رسید
بسیار به آن می‌بالید
كه مرمر هم دختر اوست
شبی نیز در اجتماع ناآرامی
كه روستاهای كردستان گرد هم آمدند
هنگامی كه (گرد و خاك) سخن می‌‌گفت
بسیار به آن می‌بالید
كه بدینگونه
(نالی)* هم فرزند اوست!
* نالی: شاعر بزرگ كرد و هم‌طراز خواجه شیراز

شعر ویرانه (شیرکو بیکه س)



واژه‌ را كاشتیم 
برای آنكه در دشتها
فردا بروید!
واژه را با باد در‌آمیختیم
تا در آسمان
حقیقت پرواز كند!
شعر را ركاب سنگ كردیم
تا در كوهها 
تاریخی نو قیام كند!
ام‍ّا دریغا...دریغ!
دشتها را چنان برگی سوزاندیم
آسمان را قفس كردیم و 
كوهها را ترور...
بدین‌گونه شعر نیز
اینك به ویرانه‌ای سوخته مبدل شده است!

هه له بجه (شیرکو ببیکه س)

ه‌ دووای خنکانی هه‌له‌بجه

سکاڵایه‌کی  درێژم نووسی بۆ خودا

به‌ر له‌ خه‌ڵکی بۆ دره‌ختێکم خوێنده‌وه‌

                                             دره‌خت گریا

  له‌ په‌ناوه‌ باڵنده‌یه‌کی پۆسته‌ چی  وتی:

          "باشه‌ کێ بۆت ده‌با؟

                 گه‌ر به‌ ته‌مای منی بیبه‌م

                  من ناگه‌مه‌ عه‌رشی خودا"

    بووه‌ شه‌و دره‌نگ